حكيم ابوالقاسم فردوسى

350

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

شب و روز و گردان سپهر آفريد * خور و خواب و تندى و مهر آفريد جز او را مدان كردگار بلند * كزو شادمانى و زو مستمند شگفتى بگيتى ز رستم بس است * كزو داستان بر دل هر كس است سر مايهء مردى و جنگ ازوست * خردمندى و دانش و سنگ ازوست به خشكى چو پيل و به دريا نهنگ * خردمند و بينا دل و مرد سنگ كنون رزم كاموس پيش آوريم * ز دفتر بگفتار خويش آوريم [ خوار كردن خسرو توس را ] چو لشكر بيامد به راه چرم * كلات از بر و زير آب ميم همى ياد كردند رزم فرود * پشيمانى و درد و تيمار بود همه دل پر از درد از بيم شاه * دو ديده پر از خون و تن پر گناه چنان شرمگين نزد شاه آمدند * جگر خسته و پر گناه آمدند برادرش را كشته بر بىگناه * بدشمن سپرده نگين و كلاه همه يك سره دست كرده بكش * برفتند پيشش پرستارفش بديشان نگه كرد خسرو بخشم * دلش پر ز درد و پر از خون دو چشم بيزدان چنين گفت كاى دادگر * تو دادى مرا هوش و راى و هنر همى شرم دارم من از تو كنون * تو آگه‌ترى بىشك از چند و چون و گرنه بفرمودمى تا هزار * زدندى بميدان پيكار دار تن طوس را دار بودى نشست * هرانكس كه با او ميان را ببست ز كين پدر بودم اندر خروش * دلى داشتم پر غم و درد و جوش كنون كينه نو شد ز كين فرود * سر طوس نوذر ببايد درود بگفتم كه سوى كلات و چرم * مرو گر فشانند بر سر درم كزان ره فرودست و با مادرست * سپهبد نژادست و كنداور است دمان طوس نامرد ناهوشيار * چرا برد لشكر بسوى حصار كنون لا جرم كردگار سپهر * ز طوس و ز لشكر ببرّيد مهر بد آمد بگودرزيان بر ز طوس * كه نفرين برو باد و بر پيل و كوس همى خلعت و پندها دادمش * بجنگ برادر فرستادمش جهانگير چون طوس نوذر مباد * چنو پهلوان پيش لشكر مباد دريغ آن فرود سياوش دريغ * كه با زور و دل بود و با گرز و تيغ بسان پدر كشته شد بىگناه * بدست سپهدار من با سپاه بگيتى نباشد كم از طوس كس * كه او از در بند و چاهست و بس نه در سرش مغز و نه در تنش رگ * چه طوس فرومايه پيشم چه سگ ز خون برادر بكين پدر * همى گشت پيچان و خسته جگر سپه را همه خوار كرد و براند * ز مژگان همى خون برخ بر فشاند در بار دادن بريشان ببست * روانش بمرگ برادر بخست بزرگان ايران بماتم شدند * دليران بدرگاه رستم شدند بپوزش كه اين بودنى كار بود * كرا بود آهنگ رزم فرود بدانگه كجا كشته شد پور طوس * سر سركشان خيره گشت از فسوس همان نيز داماد او ريونيز * نبود از بد بخت مانند چيز